دلــتــنــگــی

زخمهاتو پنهان کن ، اینجا مردم زیادی بانمک شدن !

داستانک

دوستان عزیز تصمیم گرفتم تو وب داستانک بزارم

 

این داستان ها کوتاه و قشنگ هستند

 

امید وارم از خوندنشون لذت ببرید

 

هر جمعه و دوشنبه یه داستان جدید میزارم حالا برای خوندن اولین

 

داستان به ادامه مطلب برید امید وارم راضی باشید نظر یادتون نشه

 


کاسه و گربه

عتیقه فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد دید کاسه ای نفیس و قدیمی

دارد که در گوشه ای افتاده و گربه در آن آب می خورد.دید اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت

ملتفت مطلب می شود و قیمت گرانی بر آن می نهد لذا گفت:عمو جان چه گربه ی قشنگی 

داری آیا حاضری آن را به من بفروشی؟رعیت گفت:چند می خری؟گفت:یک درهم.رعیت گربه 

را گرفت و به دست عتیقه فروش داد و گفت:خیرش را ببینی.عتیقه فروش قبل از خروج از خانه

با خونسردی گفت:عمو جان این گربه ممکن است در راه تشنه شود بهتر است کاسه آب را هم

به من بفروشی.رعیت گفت:قربان من تا به حال به این وسیله 5 گربه فروخته ام.کاسه فروشی

نیست!!!

من که از این داستان خیلی خوشم اومد امید وارم شما هم خوشتون اومده باشه

منتظر ادامه داستان ها باشید جمعه ها و دو شنبه ها  نظرو فراموش نکنین

[ جمعه 03 شهریور 1391 ] [ 14:16 ] [ tinna75 ] [ ارسال نظر(0) ]
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران