سلام دوستان عزیز
یه داستان جدید گزاشتم امیدوارم ازش خوشتون بیاد
برای خوندن این داستان به ادامه مطلب برید
نظر فرا موش نشه
روزی مردی از محل کار به خانه برگشت و دید که دختر سه ساله اش
گرانترین کاغذکادوی کتابخانه اش راجهت کادو کردن هدیه هدر داده است.
با عصبانیت سرش داد کشید.کودک گریست و به خواب رفت.فردا صبح پدر
که بیدار شد متوجه شد آن هدیه متعلق به خودش بوده است شرمنده شد و
دخترش را بغل کرد وقتی هدیه را باز کرد و متوجه شد جعبه خالی است باز
سرش داد کشید و تنبیهش کرد.کودک گریست و گفت:من هزاران بوسه داخل
جعبه ریخته بودم که تو آن ها را ندیدی!
ممنون از این که نظر میدید




