دلــتــنــگــی

زخمهاتو پنهان کن ، اینجا مردم زیادی بانمک شدن !

کودکیم

باور کنید …!

دلم برای کودکیم تنگ شده….

برای روزهایی که باور ساده ای داشتم

همه آدم ها را دوست داشتم…

مرگ مادر “کوزت” را باور می کردم و از زن “تناردیه” کینه به دل می گرفتم

مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر “هاچ” گم نشود…

… دلم می خواست “ممُل” را پیدا کنم

از نجاری ها که می گذشتم گوشه چشمی به دنبال “وروجک” می گشتم

تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود !

دلم برای کودکیم تنگ شده …

شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شد و او رفت…

 

 


[ یکشنبه 02 تیر 1392 ] [ 20:08 ] [ tinna75 ] [ ارسال نظر(2) ]
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران